محمد بن حسين البيهقي
734
تاريخ بيهقى ( فارسي )
دوات خواست و توقيع كرد و به من انداخت 1 و گفت : دو خيلتاش 2 معروف را بايد داد تا ايشان با سوار بوسهل به زودى بروند و جواب بيارند . و جواب نامهء صاحب بريد رى ببايد نبشت كه « عزيمت ما قرار گرفته است كه از بست سوى هرات و نشابور آييم تا بشما نزديكتر باشيم و آن كارها كه در پيش داريد زودتر قرار گيرد و نيكوتر پيش رود . » و به صاحب ديوان سورى نامه بايد نبشت بر دست اين خيلتاشان و مثال داد تا به نشابور و مراحل علفهاى 3 ما به تمامى ساخته كنند كه عارضهيى كه ما را افتاد زايل شد و حركت رايت 4 ما زود خواهد بود تا خللها را كه بخراسان افتاده است دريافته آيد . و چون نامهها گسيل كرده شود ، تو بازآى كه پيغامى است سوى بونصر در بابى تا داده آيد . گفتم : چنين كنم ، و بازگشتم با نامهء توقيعى و اين حالها را با بونصر بگفتم ، و اين مرد بزرگ و دبير كافى ، رحمة اللّه عليه ، بنشاط قلم در نهاد 5 تا نزديك نماز پيشين 6 ازين مهمّات فارغ شده بود و خيلتاشان و سوار را گسيل كرده . پس رقعتى نبشت بامير و هر چه كرده بود بازنمود و مرا داد و ببردم و راه يافتم 7 و برسانيدم و امير بخواند و گفت : « نيك آمد » و آغاجى خادم را گفت : كيسهها بياورد و مرا گفت : « بستان ، در هر كيسه هزار مثقال زرپاره 8 است ؛ بونصر را بگوى كه زرهاست كه پدر ما ، رضى اللّه عنه ، از غزو 9 هندوستان آورده است و بتان زرين شكسته و بگداخته و پاره كرده 10 و حلالتر مالهاست 11 و در هر سفرى ما را ازين بيارند تا صدقهيى كه خواهيم كرد حلال بىشبهت 12 باشد ازين فرماييم . و مىشنويم كه قاضى بست بو الحسن بولانى و پسرش بوبكر سخت تنگدستاند و از كس چيزى نستانند و اندك مايه ضيعتى 13 دارند ، يك كيسه به پدر بايد داد و يك كيسه به پسر تا خويشتن را ضيعتكى حلال خرند و فراختر بتوانند زيست و ما حقّ اين نعمت تندرستى كه بازيافتيم لختى گزارده باشيم . » من كيسهها بستدم و به نزديك بونصر آوردم و حال بازگفتم . دعا كرد و گفت : « خداوند اين سخت نيكو كرد . و شنودهام كه بو الحسن و پسرش وقت باشد كه بده درم درماندهاند 14 . » و به خانه بازگشت و كيسهها با وى بردند . و پس از نماز كس فرستاد و قاضى بو الحسن و پسرش را بخواند و بيامدند . بونصر پيغام سلطان بقاضى رسانيد ،